تبليغاتX
nO tItLe
من چرا تلاش می کنم

و چرا خیال می کنم

وقتی که قلبم نمی زند و چشمانم نمی بیند

من مریضم

مرضم اما مرا

پیش دکتر نمی برد

درمان درد خیالی من سقوط است

و اصابت سر و پراکندگی افکار

من به سایه ی درختی در فنجان قهوه ام چسبیده ام

و سیگارم هوز دود می کند

منتهی شب

که اشکال تیره می شوند

و می رویند

من فرو می روم و خیال می کنم

که می میرم اما نمی میرم

مردد میان مردن و زنده ماندن

دشواری بی انگیزه زیستن

و ابتذالی که در راه رسیدن به هدف نهفته است

من مریضم

مرضم اما مرا

به کوری مطلق و به دیوانگی

و به پراکندگی افکار نمی کشد

درمان درد خیالی من شاید

جایی در عمق این فنجان قهوه نهفته است

 

ــــــــ

علیرضا میر اسدالله

+ نوشته شده در Mon 30 Jun 2008ساعت 8 PM توسط veladimir |