تبليغاتX
nO tItLe - nO tItLe...
دیشب
در خیالم یک دایره کشیدم
به گوشه ای از دایره ام رفتم
و در عمق فنجان قهوه
ما هی هایی را دیدم
که برای یکدیگر
داستان آزادی می گفتند
داستان اقیانوس بیکران
در زیر نور مهتاب
خورشید را دیدم
که چگونه با ستارگان
در جدال و ستیز است
و این تصویر مسخره
که ماه در خلاء
به من سیگار تعارف می کند
همه می گویند
من هذیان می گویم
اما من به بلوط کالی می اندیشم
که سنجابها در کمان آنند
سر زدن به دیوار
و سر شکستن
و سر شکسته ماندن
دریای ذهن من
پر از کبوتر هایی است
که پرواز را یاد ندارند
و سهم آنها از زندکی
التماس به ماهی هاست
لعنت...
+ نوشته شده در Tue 29 Apr 2008ساعت 5 PM توسط veladimir |