من چرا تلاش می کنم
و چرا خیال می کنم
وقتی که قلبم نمی زند و چشمانم نمی بیند
من مریضم
مرضم اما مرا
پیش دکتر نمی برد
درمان درد خیالی من سقوط است
و اصابت سر و پراکندگی افکار
من به سایه ی درختی در فنجان قهوه ام چسبیده ام
و سیگارم هوز دود می کند
منتهی شب
که اشکال تیره می شوند
و می رویند
من فرو می روم و خیال می کنم
که می میرم اما نمی میرم
مردد میان مردن و زنده ماندن
دشواری بی انگیزه زیستن
و ابتذالی که در راه رسیدن به هدف نهفته است
من مریضم
مرضم اما مرا
به کوری مطلق و به دیوانگی
و به پراکندگی افکار نمی کشد
درمان درد خیالی من شاید
جایی در عمق این فنجان قهوه نهفته است
ــــــــ
علیرضا میر اسدالله


